اوج پرواز

«اگر به پرواز می اندیشید، شهادت برترین آن است»

«اگر به پرواز می اندیشید، شهادت برترین آن است»

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

اسلام چه تحولى در امر زن پدید آورد؟

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

Image result for ‫زن در اسلام‬‎


اسلام چه تحولی در امر زن بوجود آورد؟


سراسر دنیا عقائدى را که شرح دادیم ، همچنان درباره زن داشت ، و رفتارهائى که گفتیم معمول مى داشت ، و زن را در شکنجه گاه ذلت و پستى زندانى کرده بود، بطورى که ضعف و ذلت ، یک طبیعت ثانوى براى زن شده و گوشت و استخوانش با این طبیعت مى روئید، و با این طبیعت به دنیا مى آمد و مى مرد، و کلمات زن و ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان ، بلکه در نظر خود زنان نیز مثل واژه هاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اینکه در معانى متفاوتى وضع شده بودند، و این خود امرى عجیب است ، که چگونه در اثر تلقین و شستشوى مغزى فهم آدمى واژگونه و معکوس مى گردد، و تو خواننده عزیز اگر به فرهنگ محلى امت ها مراجعه کنى ، هیچ امتى را نخواهى یافت ، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن که مثل هائى سارى و جارى درباره ضعف زنان و خوارى آنان ، در آن فره نگ وجود نداشته باشد، بلکه به هر یک از این فرهنگ ها مراجعه کنى ، خواهى دید که با همه اختلافاتى که در اصل زبان و سیاق ها و لحن هاى آن هست ، انواعى از استفاده و کنایه و تشبیه مربوط به کلمه زن خواهى یافت ، و خواهى دید که مرد ترسو و یا ضعیف و یا بى عرضه و یا خوارى طلب و یا ذلت پذیر و یا تن به ذلت ده را زن مى نامند، مثل این شعر عرب که مى گوید:

و ما ادرى و لیت اخال ادرى ----اقوم آل حصن ام نساء

نمى دانم و ایکاش مى دانستم که آل حصن مردانند و یا زنان ، و صدها هزار از اینگونه مثلهاى شعرى و نثرى رادر هر لغتى خواهى یافت .

و این به تنهائى براى اهل تحقیق کافى است که بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفکرى درباره زن داشته است ، و دیگر حاجت ندارد به اینکه سیره نویسان و کتب تاریخى فصل جداگانه و یا کتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اینکه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى مى کند.

و در هیچ تاریخ و نوشته اى قدیمى چیزى که حکایت از احترام و اعتنا بشان زن کند، نخواهى یافت ،مگر مختصرى در تورات و در وصایاى عیسى بن مریم (علیهماالسلام ) که باید به زنان مهربانى کرد و تسهیلاتى براى آنان فراهم نمود.

و اما اسلام یعنى آن دینى که قرآن براى تاءسیس آن نازل گردیده ، در حق زن نظریه اى ابداع کرده که از روزى که جنس بشر پا به عرضه دنیا گذاشت تا آن روز چنین طرز تفکرى در مورد زن نداشت ، اسلام در این نظریه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آنطور که هست و بر آن اساسى که آفریده شده ، به جهان معرفى کرد، اساسى که به دست بشر منهدم شده و آثارش نیز محو گشته بود.

اسلام عقائد و آرائى که مردم درباره زن داشتند و رفتارى که عملا با زن مى کردند را بى اعتبار نموده و خط بطلان برآنها کشید.


هویت زن در اسلام 

و اما هویت زن در اسلام : اسلام بیان مى کند که زن نیز مانند مرد انسان است ، و هر انسانى چه مرد و چه زن فردى است از انسان که در ماده و عنصر پیدایش او دو نفر انسان نر و ماده شرکت و دخالت داشته اند، و هیچ یک از این دو نفر بر دیگرى برترى ندارد، مگر به تقوا، همچنانکه کتاب آسمانى خود مى فرماید:

:»یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى ، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا، ان اکرمکم عند اللّه اتقیکم».

بطورى که ملاحظه مى کنید قرآن کریم هر انسانى را موجودى گرفته شده و تاءلیف یافته از دو نفر انسان نر و ماده مى داند، که هر دو بطور متساوى ماده وجود و تکون او هستند، و انسان پدید آمده (چه مرد باشد و چه زن) مجموع ماده اى است که از آن دو فرد گرفته شده است .

قرآن کریم در معرفى زن مانند آن شاعر نفرمود(و انما امهات الناس اوعیة )، و مانند آن دیگرى نفرمود:

بنونا بنوا ابناءنا و بناتنا---- بنوهن ابناء الرجال الاباعد

بلکه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقى تاءلیف یافته از زن و مرد معرفى کرد، در نتیجه تمامى افراد بشرامثال یکدیگرند، و بیانى تمام تر و رساتر از این بیان نیست ، و بعد از بیان این عدم تفاوت ، تنها ملاک برترى را تقوا قرار داد.


از نظر اسلام مرد و زن از نظر خلقت برابرند 

و نیز در جاى دیگر فرمود:

»انى لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثى ، بعضکم من بعض»

، در این آیه تصریح فرموده که کوشش و عمل هیچکس نزد خدا ضایع نمى شود، و این معنا را تعلیل کرده به اینکه چون بعضى از بعض دیگر هستید،

و صریحا نتیجه آیه قبلى که مى فرمود:

»انا خلقناکم من ذکر و انثى«

...) را بیان مى کند، و آن این است که مرد و زن هر دو از یک نوع هستند، و هیچ فرقى در اصل خلقت و بنیاد وجود ندارند.

آنگاه همین معنا را هم توضیح مى دهد به اینکه عمل هیچ یک از این دو صنف نزد خدا ضایع و باطل نمى شود، و عمل کسى به دیگرى عاید نمى گردد، مگر اینکه خود شخص عمل خود را باطل کند. و به بانگ بلند اعلام مى دارد :

»کل نفس بما کسبت رهینه»

)، نه مثل مردم قبل از اسلام که مى گفتند(گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نیک شاءن و منافع وجودشان مال مردان است!


ملاک برترى از نظر اسلام تقوى و پرهیزگارى است 

پس وقتى به حکم این آیات ، عمل هر یک از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش ) به حساب خود او نوشته مى شود، و هیچ مزیتى جز با تقوا براى کسى نیست ، و با در نظر داشتن اینکه یکى از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ایمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محکم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم ) است ، پس یک زنى که درجه اى از درجات بالاى ایمان را دارد، و یا سرشار از علم است ، و یا عقلى پخته و وزین دارد، و یا سهم بیشترى از فضائل اخلاقى را دارا مى باشد، چنین زنى در اسلام ذاتا گرامى تر و از حیث درجه بلندتر از مردى است که هم طراز او نیست ، حال آن مرد هر که مى خواهد باشد، پس هیچ کرامت و مزیتى نیست ، مگر تنها به تقوا و فضیلت .

و در معناى آیه قبلى بلکه روشن تر از آن آیه زیراست ، که مى فرماید:

»من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤ من فلنحیینه حیوة طیبة ، و لنجزینهم اجره باحسن ما کانوا یعملون».

و نیز آیه زیر است که مى فرماید:

»ومن عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤ من فاولئک یدخلون الجنه ، یرزقون فیها بغیرحساب».

و نیز آیه زیر است که مى فرماید:

»و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثى و هو مؤ من فاولئک یدخلون الجنة ، و لا یظلمون نقیرا«


نکوهش عرب جاهلیت در قرآن به جهت بى اعتنایى به امر زنان 

علاوه بر این آیات که صریحا تساوى بین زن و مرد را اعلام مى کند، آیات دیگرى هست که صریحا بى اعتنائى به امر زنان را نکوهش نموده ، از آن جمله مى فرماید:

»و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو کظیم ، یتوارى من القوم من سوء ما بشر به ، ایمسکه على هون ام یدسه فى التراب ، الا ساء ما یحکمون».

و اینکه مى فرماید خود را از شرمسارى از مردم پنهان مى کند، براى این است که ولادت دختر را براى پدر ننگ مى دانستند، و منشا عمده این طرز تفکر این بود که مردان در چنین مواقعى تصور مى کردند که این دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازیچه جوانان قرار خواهد گرفت ، و این خود نوعى غلبه مرد بر زن است ، آن هم در یک امر جنسى که به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است ، در نتیجه ، ننگ زبان زد شدنش به ریش پدر و خاندان او مى چسبد.

همین طرز تفکر، عرب جاهلیت را واداشت تا دختران بى گناه خود را زنده زنده دفن کنند. سبب دیگر قضیه را که علت اولى این انحراف فکرى بود در گذشته خواندید، و خداى تعالى در نکوهش از این عمل نکوهیده ،کرده و فرمود:

»واذا المووده سئلت ، باى ذنب قتلت».

از بقایاى اینگونه خرافات بعداز ظهور اسلام نیز در بین مسلمانان ماند، و نسل به نسل از یکدیگر ارث بردند، و تاکنون نتوانسته اند لکه ننگ این خرافات را از صفحه دل بشویند، به شهادت اینکه مى بینیم اگر زن و مردى با یکدیگر زنا کنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد مى ماند، هر چند که توبه هم کرده باشد، ولى دامن مرد ننگین نمى شود، هر چند که توبه هم نکرده باشد، با این که اسلام این عمل نکوهیده را هم براى زن ننگ مى داند، و هم براى مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت مى داند و هم این را، هم به او صد تازیانه مى زند و هم به این.


و اما وزن و موقعیت اجتماعى زن در اسلام

اسلام بین زن و مرد از نظر تدبیر شؤ ون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در این تدبیر، تساوى برقرار کرده ، علتش هم این است که همانطور که مرد مى خواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و سایر حوائجى که در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نیز همینطور است ، و لذا قرآن کریم مى فرماید:

»بعضکم من بعض»

پس همانطور که مرد مى تواند خودش در سرنوشت خویش تصمیم بگیرد و خودش مستقلا عمل کند و نتیجه عمل خود را مالک شود، همچنین زن چنین حقى را دارد بدون هیچ تفاوت:

 »لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت»

)پس زن و مرد در آنچه که اسلام آن را حق مى داند برابرند، و به حکم آیه : »و یحق اللّه الحق» ، چیزى که هست خداى تعالى در آفرینش زن دو خصلت قرار داده که به آن دو خصلت ، زن از مرد امتیاز پیدامى کند.


دو خصلت ویژه در آفرینش زن 

اول اینکه :

زن را در مثل به منزله کشتزارى براى تکون و پیدایش نوع بشر قرار داده ، تا نوع بشر در داخل این صدف تکون یافته و نمو کند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همین جهت که او کشتزار است مانند کشتزارهاى دیگر احکامى مخصوص به خود دارد و با همان احکام از مرد ممتاز مى شود.

دوم اینکه :

از آنجا که باید این موجود، جنس مخالف خود یعنى مرد را مجذوب خود کند، و مرد براى این که نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقت هاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرینش ، خلقت زن را لطیف قرار داد، و براى اینکه زن مشقت بچه دارى و رنج اداره منزل را تحمل کند، شعور و احساس او را لطیف و رقیق کرد، و همین دو خصوصیت ، که یکى در جسم او است و دیگرى در روح او، تاءثیرى در وظائف اجتماعى محول به او دارد.

این بود مقام و موقعیت اجتماعى زن ، و با این بیان موقعیت اجتماعى مرد نیز معلوم مى شود و نیز پیچیدگى و اشکالى که در احکام مشترک بین آن دو و احکام مخصوص به هر یک از آن دو، در اسلام هست حل مى گردد، همچنانکه قرآن کریم مى فرماید: »و لا تتمنوا ما فضل اللّه به بعضکم على بعض ، للرجال نصیب مما اکتسبوا، و للنساء نصیب مما اکتسبن ، و اسئلوا اللّه من فضله ، ان اللّه کان بکل شى ء علیما«

و منظورش از این گفتار آن است که اعمالى که هر یک از زن و مرد به اجتماع خود هدیه مى دهد باعث آن مى شود که به فضلى از خدا اختصاص یابد، بعضى از فضل هاى خداى تعالى فضل اختصاصى به یکى از این دو طائفه است ، بعضى مختص به مردان و بعضى دیگر مختص به زنان است .

مثلا مرد را از این نظر بر زن فضیلت و برترى داده که سهم ارث او دو برابر زن است ، و زن را از این نظر بر مرد فضیلت داده که خرج خانه را از گردن زن ساقط کرده است ، پس نه مرد باید آرزو کند که اى کاش خرج خانه به عهده ام نبود، و نه زن آرزو کند که اى کاش سهم ارث من برابر برادرم بود، ب عضى دیگر برترى را مربوط به عمل عامل کرده ، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد، بلکه هر کس فلان قسم اعمال را کرد، به آن فضیلت ها مى رسد (چه مرد و چه زن ) و هرکس نکرد نمى رسد (باز چه مرد و چه زن) و کسى نمى تواند آرزو کند که اى کاش من هم فلان برترى را مى داشتم ، مانند فضیلت ایمان و علم و عقل و سائر فضائلى که دین آن را فضیلت مى داند.

این قسم فضیلت فضلى است از خدا که به هر کس بخواهد مى دهد، و لذا در آخر آیه مى فرماید :»و اسئلوا اللّه من فضله» )، دلیل بر آنچه ذکر کردیم آیه شریفه : »الرجال قوامون «) است ، به آن بیانى که به زودى خواهد آمد.

 

احکام مختص و احکام مشترک زن و مرد در اسلام 

و اما احکام مشترک بین زن و مرد و احکامى که مختص به هر یک از این دو طائفه است :

در اسلام زن در تمامى احکام عبادى و حقوق اجتماعى شریک مرد است ، او نیز مانند مردان مى تواند مستقل باشد،

و هیچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در کسب و انجام معاملات ، و نه در تعلیم و تعلم ، و نه در به دست آوردن حقى که از او سلب شده ، و نه در دفاع از حق خود و نه احکامى دیگر) مگر تنها در مواردى که طبیعت خود زن اقتضا دارد که با مرد فرق داشته باشد. و عمده آن موارد مساله عهده دارى حکومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است (واما از صرف حضور در جهاد و کمک کردن به مردان در امورى چون مداواى آسیب دیدگان محروم نیست) و نیز مساءله ارث است که نصف سهم مردان ارث مى برد، و یکى دیگر حجاب و پوشاندن مواضع زینت بدن خویش است ، و یکى اطاعت کردن از شوهر در هرخواسته اى است که مربوط به تمتع و بهره بردن باشد.

و در مقابل ، این محرومیت هارا از این راه تلافى کرد که نفقه را یعنى هزینه زندگى را به گردن پدر و یا شوهرش انداخته ، و بر شوهر واجب کرده که نهایت درجه توانائى خود را در حمایت از همسرش به کار ببرد، و حق تربیت فرزند و پرستارى او را نیز به زن داده است . و این تسهیلات را هم براى او فراهم کرده که : جان و ناموسش و حتى آبرویش را (از اینکه دنبال سرش حرف بزنند) تحت حمایت قرار داده ، و در ایام عادت حیض و ایام نفاس ، عبادت را از او ساقط کرده ، و براى او در همه حالات ، ارفاق لازم دانسته است .

پس ، از همه مطالب گذشته ، این معنا بدست آمد که زن از جهت کسب علم ، بیش از علم به اصول معارف و فروع دین (یعنى احکام عبادات و قوانین جاریه در اجتماع) وظیفه وجوبى دیگر ندارد، و از ناحیه عمل هم همان احکامى را دارد که مردان دارند، به اضافه اینکه اطاعت از شوهرش نیز واجب است ، البته نه در هر چیزى که او بگوید و بخواهد، بلکه تنها در مساءله مربوط به بهره هاى جنسى ، و اما تنظیم امور زندگى فردى یعنى رفتن به دنبال کار و کاسبى و صنعت ، و نیز در تنظیم امور خانه ، و نیز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى ، از قبیل دانشگاه رفتن و یا اشتغال به صنایع و حرفه هاى مفید براى عموم و نافع در اجتماعات ، با حفظ حدودى که برایش معین شده ، هیچ یک بر زن واجب نیست .

و لازمه واجب نبودن این کارها این است که وارد شدنش در هر یک از رشته هاى علمى و کسبى و تربیتى و امثال آن ، فضلى است که خود نسبت به جامعه اش تفضل کرده ، و افتخارى است که براى خود کسب نموده ، و اسلام هم این تفاخر را در بین زنان جایز دانسته است ، بر خلاف مردان که جزدر حال جنگ نمى توانند تفاخر کنند، و از آن نهى شده اند.

این بود آنچه که از بیانات گذشته ما به دست مى آمد که سنت نبوى هم آن است ، و اگر بحث ما بیش از حوصله این مقام طول نمى کشید، نمونه هائى از رفتار رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) با همسرش ‍ خدیجه (علیهاالسلام ) و دخترش فاطمه (علیهاالسلام ) و سایر زنانش و زنان امت خود و آنچه درباره زنان سفارش کرده ونیز شمه اى از طریقه ائمه اهل بیت (علیه السلام ) و زنانشان مانند زینب دختر على (علیه السلام ) و فاطمه و سکینه دختر حسین (ع ) و غیر ایشان را نقل مى کردیم ، و نیز پاره اى از کلماتى که در مورد سفارش درباره زنان ، از ایشان رسیده مى آوردیم ، و شاید در بحث هاى روایتى مربوط به آیات سوره نساء بعضى از آن روایات را بیاوریم ان شاء اللّه ، خواننده محترم مى تواند به جلدهاى بعدى مراجعه کند.


حیات اجتماعى سعادتمندانه ، حیات منطبق با خلقت و فطرت است 

و اما آن اساسى که اسلام احکام نامبرده را بر آن اساس تشریع کرده ، همانا فطرت و آفرینش است ، و کیفیت این پایه گذارى در آنجا که در باره مقام اجتماعى زن بحث مى کردیم ، روشن شد، ولى در اینجا نیز توضیح بیشترى داده و میگوئیم : براى جامعه شناس و اهل بحث ، در مباحثى که ارتباط با جامعه شناسى دارد، جاى هیچ شکى نیست که وظائف اجتماعى و تکالیف اعتباریى که منشعب از آن وظائف مى شود، سرانجام باید منتهى به طبیعت شود، چون این خصوصیت توان طبیعى انسان بود که از همان آغاز خلقتش او را به تشکیل اجتماع نوعى هدایت کرد، به شهادت اینکه مى بینیم هیچ زمانى نبوده که نوع بشر، داراى چنین اجتماعى نوعى نبوده باشد، البته نمى خواهیم بگوئیم اجتماعى که بشر طبق مقتضاى طبیعتش تشکیل مى داده ، همواره سالم هم بوده ، نه ، ممکن است عواملى آن اجتماع را از مجراى صحت و سلامت به سوى مجراى فساد کشانده باشد، همانطور که ممکن است عواملى بدن طبیعى و سالم آدمى را از تمامیت طبیعى آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش کند، و یا آن را از صحت طبیعى به در آورده و مبتلا به بیمارى و آفتش سازد.

پس اجتماع با تمامى شؤ ون و جهاتش چه اینکه اجتماعى صالح وفاضل باشد و چه فاسد، بالاخره منتهى به طبیعت مى شود، چیزى که هست آن اجتماعى که فاسد شده ، در مسیر زندگیش به عاملى برخورده است که فاسدش کرده ، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد، (به خلاف اجتماع فاضل).

پس این یک حقیقت است که دانشمندان در مباحث اجتماعى خود یا تصریحا و یا بطور کنایه به آن اشاره کرده اند، و قبل از همه آنان کتاب خداى عزوجل با روشن ترین و واضح ترین بیان ، به آن اشاره کرده و فرموده :

»الّذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى» 

و نیز فرموده :

»الّذى خلق فسوى ، و الّذى قدر فهدى»

)و نیز فرموده : (

«و نفس و ماسویها فالهمها فجورها و تقویها «

و آیات دیگر که متعرض مساله قدر است .

پس تمامى موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگیش به سوى آن هدفى که براى آن آفریده شده ، هدایت شده است ، و در خلقتش به هر جهاز و ابزارى هم که در ر سیدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نیازمند است مجهز گشته و زندگى با قوام و سعادتمندانه اش ، آن قسم زندگى اى است که اعمال حیاتى آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق کامل و تمام داشته باشد و وظائف و تکالیفش در آخر منتهى به طبیعت شود، انتهائى درست و صحیح ، و این همان حقیقتى است که آیه زیر بدان اشاره نموده و مى فرماید:

»فاقم وجهک للدین حنیفا، فطرت اللّه التى فطر الناس علیها، لا تبدیل لخلق اللّه ، ذلک الدین القیم»

)، رو به سوى دینى بیاور که افراط و تفریطى از هیچ جهت ندارد، دینى که بر طبق آفرینش تشریع شده ، آفرینشى که انسان هم یک نوع از موجودات آن است ، انسانى که خلقت او و فطرتش تبدیل پذیر نیست ، دین استوار هم ، چنین دینى است.


فطرت در مورد وظائف و حقوق اجتماعى افراد و عدالت بین آنان چه افتضائى دارد؟ 

حال ببینیم فطرت در وظائف و حقوق اجتماعى بین افراد چه میگوید، و چه اقتضائى دارد؟

با در نظر داشتن این معنا که تمامى افراد انسان داراى فطرت بشرى هستند، میگوئیم : آنچه فطرت اقتضاء دارد این است که باید حقوق و وظائف یعنى گرفتنى ها و دادنى ها بین افراد انسان مساوى باشد، و اجازه نمى دهد یک طائفه از حقوق بیشترى برخوردار و طائفه اى دیگر از حقوق اولیه خود محروم باشد،لیکن مقتضاى این تساوى در حقوق ، که عدل اجتماعى به آن حکم مى کند، این نیست که تمامى مقامهاى اجتماعى متعلق به تمامى افراد جامعه شود (و اصلا چنین چیزى امکان هم ندارد) چگونه ممکن است بچه ، در عین کودکیش و یک مرد سفیه نادان در عین نادانى خود، عهده دار کار کسى شود که هم در کمال عقل است ، و هم تجربه ها در آن کار دارد، و یا مثلا یک فرد عاجز و ضعیف عهده دار کار کسى شود که تنها کسى از عهده اش بر مى آید که قوى و مقتدر باشد، حال این کار مربوط به هر کسى که مى خواهد باشد، براى اینکه تساوى بین صالح و غیر صالح ، افساد حال هر دو است ، هم صالح را تباه مى کند و هم غیر صالح را.

بلکه آنچه عدالت اجتماعى اقتضا دارد و معناى تساوى را تفسیر مى کند این است که در اجتماع ، هر صاحب حقى به حق خود برسد، و هر کس به قدر وسعش پیش برود، نه بیش از آن ، پس تساوى بین افراد و بین طبقات تنها براى همین است که هر صاحب حقى ، به حق خاص خود برسد، بدون اینکه حقى مزاحم حق دیگرى شود، و یا به انگیره دشمنى و یا تحکم و زورگوئى یا هر انگیره دیگر به کلى مهمل و نا معلوم گذاشته شود، و یا صریحا باطل شود، و این همان است که جمله :

»ولهن مثل الّذى علیهن بالمعروف و للرجال علیهن درجه» ...)، به آن بیانى که گذشت ، به آن اشاره مى کند، چون جمله نامبرده در عین اینکه اختلاف طبیعى بین زنان و مردان را مى پذیرد، به تساوى حقوق آن دو نیز تصریح مى کند.


معناى تساوى در مورد حقوق زن و مرد 

از سوى دیگر مشترک بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودى ، یعنى در داشتن اندیشه و اراده ، که این دو، خود مولد اختیار هستند، اقتضا مى کند که زن نیز در آزادى فکر و اراده و در نتیجه در داشتن اختیار، شریک با مرد باشد، همانطور که مرد در تصرف در جمیع شؤ ون حیات فردى و اجتماعى خود به جز آن مواردى که ممنوع است ، استقلال دارد، زن نیز باید استقلال داشته باشد، اسلام هم که دین فطرى است این استقلال و آزادى را به کاملترین وجه به زن داده ، همچنانکه در بیانات سابق گذشت .

آرى ، زن از برکت اسلام مستقل به نفس و متکى بر خویش گشت ، اراده و عمل او که تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولایت و قیمومت مرد در آمد، و به مقامى رسید که دنیاى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش ، چنین مقامى به زن نداده بود، مقامى به زن داد که در هیچ گوشه از هیچ صفحه تاریخ گذشته بشر چنین مقامى براى زن نخواهید یافت ، و اعلامیه اى در حقوق زن همانند اعلامیه قرآن که مى فرماید:

»فلا جناح علیکم فیما فعلن فى انفسهن بالمعروف» ...)، نخواهید جست .

لیکن این به آن معنا نیست که هر چه از مرد خواسته اند از او هم خواسته باشند، در عین اینکه در زنان عواملى هست که در مردان نیز هست ، زنان از جهتى دیگر با مردان اختلاف دارند.

)البته این جهت که می گوئیم جهت نوعى است نه شخصى ، به این معنا که متوسط از زنان در خصوصیات کمالى ، و ابزار تکامل بدنى عقب تر از متوسط مردان هستند(.

سخن ساده تر اینکه :

هر چند ممکن است ، یک یا دو نفر زن فوق العاده و همچنین یک یا دو نفر مرد عقب افتاده پیدا شود، ولى به شهادت علم فیزیولژى ، زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شریانها و اعصاب و عضلات بدنى و وزن ، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، یعنى ضعیفتر هستند. و همین باعث شده است که جسم زن لطیف تر و نرم تر، و جسم مرد خشن تر و محکم تر باشد و احساسات لطیف از قبیل دوستى و رقت قلب و میل به جمال و زینت بر زن غالب تر و بیشتر از مرد باشد و در مقابل ، نیروى تعقل بر مرد، غالب تر از زن باشد، پس حیات زن ، حیاتى احساسى است ، همچنانکه حیات مرد، حیاتى تعقلى است .

و به خاطر همین اختلافى که در زن و مرد هست ، اسلام در وظائف و تکالیف عمومى و اجتماعى که قوامش با یکى از این دو چیز یعنى تعقل و احساس است ، بین زن و مرد فرق گذاشته ، آنچه ارتباطش به تعقل بیشتر از احساس است (از قبیل ولایت و قضا و جنگ) را مختص به مردان کرد، و آنچه از وظائف که ارتباطش بیشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان کرد، مانند پرورش اولاد و تربیت او و تدبیر منزل و امثال آن ،آنگاه مشقت بیشتر وظائف مرد را از این راه جبران کرده که : سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى این در حقیقت آن است که نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه اى که مرد به زن مى دهد).

و به عبارتى دیگر اگر ارث مرد و زن را هیجده تومان فرض کنیم ، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (که ثلث سهم زن است) از او گرفته و به مرد بدهیم ، سهم مرد دوازده تومان مى شود، براى این که زن از نصف این دوازده تومان هم سود مى برد. در نتیجه ، برگشت این تقسیم به این مى شود که آنچه مال در دنیا هست دو ثلثش از آن مردان است ، هم ملکیت و هم عین آن ، و دو ثلث هم از آن زنان است ، که یک ثلث آن را مالک هستند، و از یک ثلث دیگر که گفتیم در دست مرد است ، سود مى برند.

پس ، از آنچه که گذشت روشن شد که غالب مردان (نه کل آنان) در امر تدبیر قوى ترند، و در نتیجه ، بیشتر تدبیر دنیا و یا به عبارت دیگر، تولید به دست مردان است ، و بیشتر سودها و بهره گیرى و یا مصرف ، از آن زنان است ، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد، (و ما انشاء اللّه در ذیل آیات ارث توضیح بیشترى در این باره خواهیم داد)، اسلام علاوه بر آنچه که گذشت تسهیلات و تخفیف هائى نسبت به زنان رعایت نموده ، که بیان آن نیز گذشت.


عدم اجراى صحیح قانون به معناى نقص در قانونگذارى نیست 

حال اگر بگوئى این همه ارفاق که اسلام نسبت به زن کرده ، کار خوبى نبوده است ، براى اینکه همین ارفاقها زن را مفت خور و مصرفى بار مى آورد، درست است که مرد حاجت ضرورى به زن دارد، و زن از لوازم حیات بشر است ، ولى براى رفع این حاجت لازم نیست که زن ، یعنى نیمى از جمعیت بشر تخدیر شود و هزینه زندگیش به گردن نیمى دیگر بیفتد، چون چنین روشى همانطور که گفتیم زن را انگل و کسل بار مى آورد، و دیگر حاضر نیست سنگینى اعمال شاقه را تحمل کند، و در نتیجه موجودى پست و خوار بار مى آید، و چنین موجودى به شهادت تجربه ، به درد تکامل اجتماعى نمى خورد.

در پاسخ می گوئیم:

این اشکال ناشى از این است که بین مسئله قانونگذارى و اجراى قانون ، خلط شده است ، وضع قوانینى که اصلاحگر حال بشر باشد مسئله اى است ، و اجراء آن به روشى درست و صالح و بار آمدن مردم با تربیت شایسته ، امرى دیگر، اسلام قانون صحیح و درستى دراین باره وضع کرده بود، و لیکن در مدت سیر گذشته اش (یعنى چهارده قرن )، گرفتار مجریان غیر صالح بود، اولیائى صالح و مجاهد نبود تا قوانین اسلام را بطور صحیح اجراى کنند، نتیجه اش هم این شد که احکام اسلام تاءثر خود را از دست داد، و تربیت اسلامى (که در صدر اسلام ، مردان و زنان نمونه و الگوئى بار آورد) متوقف شد، و بلکه به عقب برگشت .

این تجربه قطعى ، بهترین شاهد و روشنگر گفتار ما است ، که قانون هر قدر هم صحیح باشد، مادام که در اثر تبلیغ عملى و تربیت صالح در نفس مستقر نگردد و مردم با آن تربیت خوى نگیرند اثر خود را نمى بخشد، و مسلمین غیر از زمان کوتاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و حکومت على (علیه السلام) از حکومته او اولیاى خود که دعوى دار ولایت و سرپرستى امور آنان بودند، هیچ تربیت صالحى که علم و عمل در آن تواءم باشد ندیدند این معاویه است که بعد از استقرار یافتن بر اریکه خلافت در منبر عراق ، خطابه اى ایراد مى کند که حاصلش این است که من با شما نمى جنگیدم که نماز بخوانید یا روزه بگیرید، خودتان میدانید، مى خواهید بگیرید و مى خواهید نگیرید، بلکه براى این با شما مى جنگیدم که بر شما حکومت کنم و به این هدف رسیدم .

و نیز سایر خلفاى بنى امیه و بنى عباس و سایر زمامداران که دست کمى از معاویه نداشتند، و بطور قطع اگر نورانیت خود این دین نبود، و اگر نبود که این دین به نور خدائى روشن شده ، که هرگز خاموش ‍ نمى شود، هر چند که کفار نخواهند، قرن ها قبل از این اسلام از بین رفته بود.

کسى که به قوانین اسلام در مورد زنان خرده مى گیرد، باید دوره اى از ادوار گذشته اسلام را نشان دهد که در آن دوره تمامى قوانین اسلامى اجرا شده باشد و مردم با خوى اسلام بار آمده باشند و این قوانین زنان را تخدیر کرده باشد و مهمل و مصرفى بار آورده باشد، و چنین دوره اى در تمامى چهارده قرن گذشته ، براى اسلام پیش نیامده است.


آزادى زن در تمدن غربى 

هیچ شکى نیست که پیشگام در آزاد ساختن زن از قید اسارت و تاءمین استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است ، و اگر غربى ها (در دوران اخیر) قدمى در این باره براى زنان برداشته اند، از اسلام تقلید کرده اند (و چه تقلید بدى کرده و با آن روبرو شده اند) و علت اینکه نتوانستند بطور کامل تقلید کنند، این است که احکام اسلام چون حلقه هاى یک زنجیر به هم پیوسته است (و همچون چشم و خط و خال و ابرو است ) و روش اسلام که در این سلسله حلقه اى بارز و مؤثرى تام التاءثیر است ، براى همین مؤ ثر است که در آن سلسله قرار دارد، و تقلیدى که غربى ها از خصوص این روش کرده اند، تنها از صورت زلیخاى اسلام نقطه خال را گرفته اند که معلوم است خال به تنهائى چقدر زشت و بدقواره است .

و سخن کوتاه اینکه ، غربى ها اساس روش خود را بر پایه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار داده اند، و سالها دراین باره کوشش نموده اند و دراین باره وضع خلقت زن و تاخر کمالى او را (که بیان آن بطور اجمال گذشت) در نظر نگرفته اند.

و راى عمومى آنان تقریبا این است که تاخر زن در کمال و فضیلت ، مستند به خلقت او نیست ،بلکه مستند به سوء تربیتى است که قرن ها با آن تربیت مربى شده ، و از آغاز خلقت دنیا تاکنون ، در محدودیت مصنوعى به سر برده است ، و گرنه طبیعت و خلقت زن با مرد فرقى ندارد.

ایراد و اشکالى که به این سخن متوجه است این است که همانطور که خود غربیها اعتراف کرده اند، اجتماع از قدیم ترین روز شکل گرفتنش بطور اجمال و سربسته حکم به تاخر کمال زن از مرد کرده ، و اگر طبیعت زن و مرد یک نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حکم هر چند در زمانى کوتاه ظاهر مى شد، و نیز خلقت اعضاى رئیسه و غیر رئیسه زن ، در طول تاریخ تغییر وضع مى داد، و مانند خلقت مرد، مى شد.

مؤ ید این سخن روش خود غربى ها است که با اینکه سال ها است کوشیده و نهایت درجه عنایت خود را به کار برده اند تا زن را از عقب ماندگى نجات بخشیده و تقدم وارتقاى او را فراهم کنند، تاکنون نتوانسته اند بین زن و مرد تساوى برقرار سازند، و پیوسته آمارگیرى هاى جهان این نتیجه را ارائه مى دهد که در این کشورها در مشاغلى که اسلام زن را از آن محروم کرده ، یعنى قضا و ولایت و جنگ ، اکثریت و تقدم براى مردان بوده ، و همواره عده اى کمتر از زنان عهده دار اینگونه مشاغل شده اند.

و اما اینکه غربى ها از این تبلیغاتى که در تساوى حقوق زن و مرد کردند، و از تلاشهائى که در این مسیر نموده اند، چه نتائجى عایدشان شد در فصلى جداگانه تا آنجا که برایمان ممکن باشد انشاء اللّه شرح خواهیم داد.

 

بحث علمى دیگر (درباره زناشوئى و منشاء طبیعى و فطرى آن ) 

عمل هم خوابى ، یکى از اصول اعمال اجتماعى بشر است ، و بشر از همان آغاز پیدایش و ازدیاد خود، تا به امروز دست از این عمل اجتماعى نکشیده و قبلا هم گفته بودیم که این اعمال باید ریشه اى در طبیعت داشته باشد تا آغاز و انجامش به آن ریشه برگشت کند.

و اسلام وقتى مى خواهد این عمل جنسى را با قانون خود نظام بخشد، اساس تقنین خود را بر خلقت دو آلت تناسلى نرى و مادگى نهاده است ، چون دو جهاز تناسلى متقابل که در مرد و زن است (و هر دو در کمال دقت ساخته شده و با تمامى بدن نر و ماده ، اتصال و بستگى دارد) بیهوده و عبث در جاى خود قرار نگرفته و به باطل خلق نشده ، و هر متفکرى که در این باره خوب دقت کند به روشنى خواهد دید که طبیعت مرد در مجهز شدنش به جهاز نرى چیزى به جز جهاز طرف مقابل را نمى طلبد.

و همچنین طبیعت زن در تجهیزش به آلات مادگى چیزى جز جهاز طرف مقابل را نمى جوید، و این دو جذبه در کشش طرفینى خود هدفى به جز تولید مثل و بقاى نوع بشر دنبال نمى کند، پس عمل همخوابگى اساسش بر همین حقیقت طبیعى است ، (نه بربازیچه و لذت گیرى و بس ، و نه براساس مدنى بودن انسان ) و تمامى احکامى را هم که اسلام درباره این عمل مقرر کرده و پیرامون این حقیقت دور مى زند و مى خواهد این عمل به صورت بازى انجام نشود.

و خلاصه همه احکام مربوط به حفظ عفت ، و چگونگى انجام عمل همخوابى ، و اینکه هر زنى مختص به شوهر خویش است ، و نیز احکام طلاق ، عده ، اولاد، ارث ، و امثال آن همه براى همین است که این دو جهاز در راهى به کار بیفتد که براى آن خلق شده اند، یعنى بقاى نوع بشر.

و اما در قوانین دیگرى که در عصر حاضر در جریان است اساس همخوابى شرکت زن و شوهر در مساعى حیات است ، و در حقیقت از نظر این قوانین نکاح ، که معنى فارسى آن ، همان همخوابى است یک نوع اشتراک در عیش است و چون دایره اشتراک در زندگى درون خانه تنگ تر از دایره اشتراک در زندگى شهر و همچنین مملکت است ، و با در نظر داشتن اینکه قوانین اجتماعى و مدنى امروز تنها اجتماع شهر و مملکت را در نظر میگیرد، و کارى به زندگى مشترک در درون خانه ها ندارد، به همین جهت متعرض هیچ یک از احکامى که اسلام درباره بستر زناشویى و فروعات آن وضع کرده نیستند، در آن قوانین سخنى از عفت و اختصاص و امثال آن دیده نمى شود.

و بنائى که تمدن امروز بر این اساس چیده شده علاوه بر نتائج نامطلوب و مشکلات و محذورهاى اجتماعى که به بار آورده و ان شاء اللّه به زودى بیان خواهد شد با اساس خلقت و فطرت به هیچ وجه سازش ‍ ندارد، براى اینکه مى دانیم آن هدفى که در انسان انگیره کرد و باعث شد تا انسان طبیعى به طبع خود (و نه سفارش هیچ کس)، زندگى خود را اجتماعى و بر اساس تشریک مساعى بنیان نهد، غیر آن داعى است که او را به ازدواج و امیدارد، داعى و انگیره او در تشکیل اجتماع این بوده که مى دید آن سعادت زندگى که طبیعت ، بنیه اش را در او نهاده ، به امورى بسیار نیازمند است که خود او به تنهائى نمى تواند همه آن امور را انجام دهد و ناگزیر باید از راه تشکیل اجتماع و تعاون افراد و طبقات به دست آورد، بدون هیچ توجهى به اینکه این افراد مرد باشند یا زن ، خلاصه او نان مى خواهد حال نانوا چه زن باشد و چه مرد.

پس به دست آمدن همه آن حوائج نیازمند به همه مردم است ، و عجب اینجا است که همین طبیعت و فطرت ، شوق و علاقه به هر شغلى را در دل طائفه اى قرار داده ، تا از کار مجموع آنان ، مجموع حوائج تاءمین گردد.

و اما انگیره و داعیش بر ازدواج تنها و تنها مساله غریره جنسى و جذبه اى است که بین مرد و زن هست ، و از طرف آن انگیره که وى را به تشکیل اجتماع وا مى داشت ، هیچ دعوتى به ازدواج نمى شود، پس ‍ کسانى که ازدواج را بر پایه و اساس تعاون زندگى بنا کرده اند، از مسیر اقتضاى طبیعى تناسل و) تولید مثل)، به دیگر سوى منحرف شده اند، به جائى منحرف شده اند که طبیعت و فطرت هیچ دعوتى نسبت به آن ندارد.

و اگر مساله ازدواج بر پایه تعاون و اشتراک در زندگى بود، مى بایست مساله ازدواج ، هیچ یک از احکام مخصوص به خود را جز احکام عمومى اى که براى همه شرکتها و تعاونى ها وضع شده است ، نداشته باشد. (مثلا همه مردان در همه زنان شریک و نیز تمامى زنان در تمامى مردان شریک باشند) و معلوم است که در این صورت دیگر در بشر فضیلتى به نام عفت ، باقى نمى ماند، و نسب ها و دودمانها مختلط مى شد، مساله ارث ، دچار هرج و مرج مى گردید، و همان وضعى پیش مى آمد که شیوعى ها (کمونیست ها) یعنى بلشویک ها پیش آوردند، و نیز در چنین صورتى ، تمامى غرائز فطرى که مرد و زن (انسان ) مجهز به آن غرائز است باطل مى گردد، و ما انشاء اللّه در محلى مناسب توضیح بیشترى دراین باره خواهیم داد.

این بود اجمال گفتار ما در مساله زناشوئى ، و اما طلاق که خود یکى از مفاخر این شریعت است ، و این نیز مانند همه احکامش ، از فطرت بشر سر چشمه دارد، به این معنا که جواز اصل آن را به عهده فطرت گذاشته ، و از ناحیه فطرت هیچ دلیلى بر منع از طلاق نیست ، و اما خصوصیات قیودى که در تشریع طلاق رعایت شده ، انشاء اللّه بحث از آنها در تفسیر سوره طلاق خواهد آمد.

در اینجا همین را بگوئیم و بگذریم که در فطرى بودن اصل طلاق همین بس که ملل متمدن دنیا و کشورهاى بزرگ امروز نیز بعد از سالها و قرنها ناگزیر شدند حکم ممنوعیت آن را لغو نموده و جواز طلاق را در قوانین مدنى خود بگنجانند.

  «تفسیر المیزان/ جلد دوم/ تفسیر آیات 228 الی 242 سوره مبارکه بقره»
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۱۸
آرمان بدیعی

نظرات  (۱)

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

 

هم میهن ارجمند! درود فراوان!

 با هدف توانمند سازی فرهنگ ملی و پاسداری از یکپارچگی ایران کهن

"وب بر شاخسار سخن "

هر ماه دو یادداشت ملی میهنی را به هموطنان عزیز پیشکش می کند.

خواهشمنداست ضمن مطالعه، آن را به ده نفر از هم میهنان ارسال نمایید.

 

آدرس ها:

 

http://payam-ghanoun.ir/

http://payam-chanoun.blogfa.com/

 

[گل]

 

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">