اوج پرواز

«اگر به پرواز می اندیشید، شهادت برترین آن است»

«اگر به پرواز می اندیشید، شهادت برترین آن است»

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۴۷ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

نتیجه تصویری برای چشمه لادر خمینی شهر


«تجربة شخصی عبور از پل صراط»

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۹
آرمان بدیعی

بستة گوناگونِ «اوج پرواز» 

فرهنگی، سیاسی، اجتماعی ، معرفتی و دینی، کاریکاتور، حجاب و عفاف، شهید و شهادت

(شمارة صد و  هفدهم)

افسران - ولادت با سعادت،ثامن الحجج

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۰
آرمان بدیعی

 

 

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌ کاری کرده بود.
همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۰۰
آرمان بدیعی

نگهداری از لاک پشت جعبه ای شرقی(eastern box turtle)

 

«پاره ای از هستی!»

 

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۸
آرمان بدیعی

ساختمان شیشه ای صدا و سیما

 

« اعتراض به روابط عمومی صدا وسیما »

 

دیشب ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ آن ها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮔﺮﻓﺖ.

ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ ای ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ می گفت ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﺸﺘﯽ ﻣﯽ آﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ می رﯾﺨﺖ...
ﭘﺪﺭﻡ: ﭼﺮﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ نمی کنید؟ ﭼﺮﺍ
ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﭘﺨﺶ می کنید؟ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ی ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ...

ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ: ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ؛ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺻﺤﻨﻪﺩﺍﺭ؟ ﻣﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ؟!

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۲
آرمان بدیعی

 

«از این دختر یاد بگیریم!»

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۰۰
آرمان بدیعی

 

  «زنِ خوشبخت»

 

مرد و زن نشسته اند دورِ سفره
مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی کاسه سوپ و زودتر طعم غذا را میچشد و زودتر میفهمد که دستپخت همسرش بی نمک است!

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۱۰
آرمان بدیعی
۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۱۹
آرمان بدیعی

 

درس انسان شناسی از یک گیاه کوچک

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۷:۰۶
آرمان بدیعی

Church picture

 

واسه چی هر هفته میری کلیسا؟!

 

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته، رُزی، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمیگشت ...

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت: مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟!

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم!!!

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت: تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۱:۳۲
آرمان بدیعی


 

وقتی خدا به قولش عمل می کند!

 

چند روزی به آمدن عید مانده بود.

بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۳ ، ۱۲:۳۹
آرمان بدیعی


 

«پاره آجر!»

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۷:۴۹
آرمان بدیعی


 

داستان مرد فقیرِ کره فروش و بقال

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۱۲:۰۰
آرمان بدیعی
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۲:۳۲
آرمان بدیعی

 

«وقتی که حاج آقا گفتند دوست دختر داشته باشید!»


سلام حاج آقا، ببخشید مزاحم شدم. می‌شه یه سؤال خاص بپرسم؟
سلام عزیزم، بپرس.

دوست دختر اشکال داره؟
نه خیلی هم خوبه. اگه دختر خوبی سراغ داری از دستش نده.

حاج آقا جدی می‌گم، درست جواب بدید.
منم جدی می‌گم اصلاً خدا جنس دختر و پسر رو برای هم جذاب آفریده که به هم علاقه‌مند بشن و از هم لذت ببرن.
پس من با مجوز شما فردا می‌رم با یک دختر دوست می‌شم ها، ok؟!
خیلی خوبه، اگه لازم شد خودمم کمکت می‌کنم.
ایول حاج آقا ، دمتون گرم، اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر پایه باشین!

۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۰
آرمان بدیعی

افسران - رفت مثل قمر بنی هاشم ...

اومد پیشم گفت: خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟؟؟شاید دیگه فرصت نباشه!!

گفتم: برو شب عملیاته! خیلی کار دارم!!

رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه!! خواهش میکنم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۳۷
آرمان بدیعی

افسران - حکایت ...


روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان را بسنجد.

او پرسید: آیا خداوند هر چیزی که وجود دارد آفریده است؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: بله

استاد پرسید: هر چیز را؟

پاسخ دانشجو این بود: بله هر چیز را.

استاد گفت: در این حالت خداوند شر را آفریده است؟ زیرا شر وجود دارد.

برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۳۰
آرمان بدیعی


افسران - حکایت ...

 

«حکایت مرد کور و خبرنگار»

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: «من کور هستم لطفا کمک کنید.» روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۹:۵۶
آرمان بدیعی


بستة گوناگونِ «اوج پرواز»

فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، معرفتی و دینی، کاریکاتور، حجاب و عفاف، شهید و شهادت

(شمارة بیست و پنجم)

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۷:۰۱
آرمان بدیعی

افسران - یک خاطره 25 ساله ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۲
آرمان بدیعی

افسران - پای صحبت شهید مینشینیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۱
آرمان بدیعی

امروز یکی از دانشجوهایی که خونمون اومده بود قضیه ی جالب و در عین حال عبرت آموزی رو نقل کرد. گفت: با چند تا از رفیقام سوار تاکسی بودیم که راننده ی تاکسی برای اینکه ما رو نصیحت کنه که در این سنین جوانی مواظب خودتون باشید، گفت:

بیست سی سال قبل وقتی که 18 سالم بود ، توی محلمون یک زن خراب زندگی می کرد که شوهر هم داشت . یه بار وسوسه شدم که باهاش رابطه داشته باشم.

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۴
آرمان بدیعی

افسران - خدا با ماست ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۱
آرمان بدیعی

دختری حدود 20 ساله در دانشگاه برای مشاوره به من مراجعه کرده بود و می گفت: «من عاشق شده ام!»

گفتم: عاشق چه کسی؟

گفت: «عاشق شوهر خاله ام شده ام!

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۴
آرمان بدیعی

افسران - ماجرای انگشت شکسته ی شهید همت...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۱
آرمان بدیعی
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۴
آرمان بدیعی

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۲۶
آرمان بدیعی

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد…

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۰۴
آرمان بدیعی

امام صادق‌(ع) فرمود: روزی سلمان در بازار آهنگران عبور می‌کرد، دید جوانی فریاد می‌کشد و جمعیت بسیاری دور او را گرفته‌اند و آن جوان به روی زمین افتاده و بی‌هوش شده است. مردم تا سلمان را دیدند نزد او آمدند و گفتند: گویا به این جوان، بی‌هوشی یا دیوانگی روی آورده است. به بالین او بیایید و از خدا بخواهید، تا وی نجات یابد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۴۵
آرمان بدیعی

افسران - خاطره یک جانباز غواض

یادش بخیر، شب عملیات کربلای 4 تو آب که افتادیم، متاسفانه عملیات لو رفته بود هواپیماهای عراقی بالای سرمون منور می ریختن و عراقیها توپ فرانسوی (بمب هایی بود که می زدند و بالای سرمون منفجر می شد) از نیزارها که گذشتیم، عراقیها با دیدن ما گفتن ، الایرانیه و با توپ 23 (مخصوص زدن هواپیماها) بصورت ضربدری شروع به تیراندازی کردن و اجازه کاری به ما نمی دادن.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۴۲
آرمان بدیعی